|
۹۰/۹/۲۵ساعت : ۱۹:۳۵ جمعه + نوشته شده در توسط عروس کاغذی
غمگینتر از همیشه، راهی به روشنی نیست انگار سرنوشتت، بیخنده، بیبهاره میترسم از سقوطت، این قصه پرهراسه همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار از این مسیر ِ دشوار، از بینشونه رفتن غمگین تر از همیشه، راهی به روشنی نیست همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار از این پیاده رفتن شاید به گل رسیدیم از شب گرسنگیهات، تا لقمههای خالی
تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگیام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچوقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمهای که مال من نبود از گلویم پایین نمیرفت. چیزی که سهم من نبود را نمیخواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را میشود رو بازی نکرد. حاضر بودم همهچیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخمهای همیشه برایم دلپذیرتر و محترمتر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصهی من اینگونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه و ساعت چند بود که همهچیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغضهایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همهاش تقصیر نابازیگریام بود. حالا هم که خستهام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آنچه را بخشیدهای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیمات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشهای بخزم، به انگشتهایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...
**چند قطره بارید، دستها را بالا بردیم، و شکر کردیم. تا پاییز ِ در راه بداند چقدر چشم به راه خودش و بارانهایش هستیم. ** گذر زمان التیامبخش هیچ دردی نیست. هیچ اندوهی با زمان کم نمیشود. فقط مثل آتش زیر خاکستر میرود آن زیرترها. میرود جایی مینشیند که هربار دستت را بهش برسانی بسوزاندت. گذر زمان فراموشی نمیآورد. فقط شاید گاهی آتش و خاکستر و همهی متعلقاتش برود زیر پوستت، توی خونت حل شود و آن وقت است که رنج کشیدن را نمیفهمی. خیال میکنی فراموش کردهای. و انگار دیگر حسی، هیجانی نمانده اگر آن کسی که بیشتر ترانههایت را با خود برده است را توی خیابان شلوغی ببینی، از ماشینش پیاده شده باشد و برایت دست تکان دهد. درد را بغل کردهای و دیگر برایت فرقی ندارد الان دستی هست که بغلش بکند یا نه؟ دارد چمدانهایش را برای رفتنی دیگر میبندد یا برای بازگشتی دوباره؟ دیگر برایت مهم نیست که بدانی با پرواز شمارهی چند تبدیل به دردی خواهد شد که خزیده زیر پوستت، قاطی خونت شده. دیگر حواست بهش نیست. نمیکشیاش. انگار شبیه یک دوست معمولی معمولی بوده که فقط توی کوچهای بارانی از دستش چتری گرفتهای. ممکن است فقط دلت بخواهد قبل از این رسوب همیشگی، مثل دو دوست معمولی معمولی که شاید اولین بار توی عبور از خیابانی نگاه هم را دزدیدند، توی کافهای روبهروی هم بنشینید و از روی دست هم قهوهای بدون شکر سفارش دهید و موقع خداحافظی هم یادت باشد که باز با کمترین ولوم صدا خدانگهدار بگویی، و به امید دیدار را هم اینبار توی مغزت، دلت، چال کنی. چون قرار بر دردیست که خزیده زیر پوستت، حل شده توی خونت. سرت هم که مثل همیشه پایین است که رفتن را نبینی. رفتن برای تو هراسی همیشگی بوده است، حتا رفتن دوستی معمولی ِ معمولی که فقط یک بار چتری از دستش گرفتهای، نگاهت را دزدیده است یا با هم قدمی زده اید و جز سلام و ترانه هیچ نگفتهاید. ** تو هنوز نمیدانی که زمان با من چه میکند. اما نمیتوانم قول بدهم که منتظر هیچ پاییزی نباشم تا هیچ ترانهی تخیلیای زیر هیچ بارانی زمزمه نشود. یا بارانی نبارد، چتری نباشد و... هیچ. فقط قول میدهم پس از این، همهی خیالاتم را قورت دهم. کاش میآمدی برای یکبار هم که شده با هم دعا کنیم باران سیلآسایی ببارد، تا بتوانم سینهام را زیرش بشکافم و همهی چرکهای این هوای کثافت خیانت و دروغ را بریزم روی زخمهای سینهام. شاید زودتر بسوزند و تمام شوند. باید دلتنگ باران باشم...
کودک که بودم زیر تخت میخوابیدم ... چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمیشود... آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم ... این روز ها چرا این روز ها شبیه چاپلین گریه میکنم.... شبیه چشم های یک مهاجر افغانی غربت دارم ... شبیه انگشت کوچک پترس از یک سد پر ترک درد میکشم .... تو چرا غریبی میکنی ؟ تو که دستانت بوی شالگردنی را میدهد که از ترس آب شدنِ ادم برفی، تبعۀ مزرعۀ همسایه شد... آب شدن... آآآآآ.... ب ب ب ب شدن تو چه میدانی من از کجای این قصه آب میخورم لیوان ... لیوان برای هضم قرص سکوتی که هر شش ساعت یکبار میجوم... حق داری ... غریبی کن ... که کوپه های قطار ، تختخواب های جدا دارند... این روز ها بیشتر با مسکن هایم لامبادا میرقصم ... این روز ها جای خالیم زیر تخت بوی نفتالین میدهد... اگر نبودم حواست به ... ولش کن راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد ... میخواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم...
***** دوست دارم یک بارانی ِ بلند بپوشم و در خیابان ِ شانزالیزه ی ذهنم قدم بزنم و باورکنم هنوز حرفی در سر دارم که ارزش ِ گفتن داشته باشد... حرفی که هرچه هست سر به زیر نیست ..... تا وقتی فرودگاه چشمان ِ تو بسته است به گونه های من هم اعتمادی نیست... که این باند ِ خیس.... جرات ِ نشستن نمیدهد!
|
| ||||||