تبليغاتX
عروس کاغذی تو

عروس کاغذی تو

 


وقتی قرار به نبودن می‌گذاری هر کلمه فاصله‌ای‌ست. وقتی حرف‌ها فهمیده نمی‌شوند، نوشتن و حرف زدن بیهوده‌ترین کار دنیاست. من کلمات را فقط برای تو آفریده بودم.
وقتی هر کرده و نکرده‌ای مبنایی‌ست برای ویران کردن و ویرانی، وقتی همه‌چیز برعکس چیزی شده که فکر می‌کردی و هیچ‌چیزی سرجایش نیست، چه‌کار می‌شود کرد؟ مثل این است که کله‌ات را کرده‌اند توی تنور که نفس بکشی و خنک تر شوی! من کله‌ام را می‌کنم توی تنور، تا تاوان کرده و نکرده‏ام را پس بدهم. که هر چیزی که تو را دارد ..... بسوزد و تمام شود... و تمام شوم. شانه‌هایم ضعیف‌تر از این حرف‌هاست. من زورش را ندارم.
با یک بغض آدم‌کش، خداحافظ برای همیشه.

۹۰/۹/۲۵ساعت : ۱۹:۳۵ جمعه

http://mahsepid.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط عروس کاغذی


 


انسان کلمه را اختراع کرد، چون از تنهایی می‌ترسید. کلمات آفریده شده‌اند تا فاصله‌ای نباشد. و گاهی که حرف نمی‌زنی، توضیح نمی‌دهی، نه تنها تنهایی را بغل کرده‌ای، بلکه شاید همه‌ی بودن‌های قبلی را هم به گند بکشی. همه‌ی پشت هم بودن‌ها را، با هم بودن‌ها را، رفیق بودن‌ها را و تنها نبودن‌ها را. این مهم نیست که توضیح ندهی و هزار فکر و خیال باشد و تو آدم بده‌ی قصه شوی، آدم بده بودن به تنهایی اهمیت زیادی ندارد، این‌که حتا یک لحظه این امکان را برای کسی که همیشه «هم» بوده‌اید و «باهم» فراهم کنی که آدم بده‌ی قصه‌اش شوی غذاب‌آور است، عذابی بی‌توضیح دارد، مثل مرگ. حالا اگر آن‌طرف قصه‌ هم «خالی» ِ تو باشد که اگر هم همه‌چیزش سرجا نبوده تو خنجری در دست نداشته‌ای و هیچ نکرده‌ای، قصه فیلم هندی‌تر می‌شود، اشک‌آورتر از آن‌چه پارسال این روزها توی خیابان‌ها تقسیم می‌شد. فکر می‌کنی بگذاری کمی بگذرد که گذر زمان همه‌چیز را مشخص می‌کند و عزیزت می‌فهمد که خنجری دست کسی نبوده، اما این همه خاطره را که توی این گذر زمان مدفون می‌شوند، چه کسی باید جواب‌گو باشد؟ بعضی وقت‌ها بازی دست تو نیست اما مجبوری بازی کنی و حال مربی‌ای را داری که تیمش توی ده دقیقه ده تا گل خورده، اما اگر تیم را بیرون بکشد هم خودش و هم تیمش تا همیشه محروم می‌شوند. بعضی وقت‌ها کلمه‌ای وجود ندارد تا فاصله را پر کند و فقط برای اینکه گاهی دردش کمتر شود می‌توانی به خودت فحش بدهی...

 

غمگین‌تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هرشبِ من، هرگز شنیدنی نیست

انگار سرنوشتت، بی‌خنده، بی‌بهاره
بی‌سرپناهی ِ تو، تا کی ادامه داره؟

می‌ترسم از سقوطت، این قصه پرهراسه
من خواب دیده بودم؛ رویات ناشناسه

همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار

از این مسیر ِ دشوار، از بی‌نشونه رفتن
از بی‌امید ِ دستات، تا دل شکستن ِ من

غمگین تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هر شبِ من هرگز شنیدنی نیست

هم‌رنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار

از این پیاده رفتن شاید به گل رسیدیم
یک شب کنار بارون، با هم ستاره چیدیم

از شب گرسنگی‌هات، تا لقمه‌های خالی
فرداتو می‌نویسم؛ با خط ِ خوش‌خیالی

+ نوشته شده در توسط عروس کاغذی |


 

 

تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگی‌ام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچ‌وقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمه‌ای که مال من نبود از گلویم پایین نمی‌رفت. چیزی که سهم من نبود را نمی‌خواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را می‌شود رو بازی نکرد.  حاضر بودم همه‌چیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخم‌های همیشه برایم دلپذیرتر و محترم‌تر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصه‌ی من این‌گونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه‌ و ساعت چند بود که همه‌چیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغض‌هایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همه‌اش تقصیر نابازیگری‌ام بود.  حالا هم که خسته‌ام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آن‌چه را بخشیده‌ای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیم‌ات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشه‌ای بخزم، به انگشت‌هایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...

+ نوشته شده در توسط عروس کاغذی |


 

**چند قطره بارید، دست‌ها را بالا بردیم، و شکر کردیم. تا پاییز ِ در راه بداند چقدر چشم به راه خودش و باران‌هایش هستیم.

**  گذر زمان التیام‌بخش هیچ دردی نیست. هیچ اندوهی با زمان کم نمی‌شود. فقط مثل آتش زیر خاکستر می‌رود آن زیرترها. می‌رود جایی می‌نشیند که هربار دستت را بهش برسانی بسوزاندت. گذر زمان فراموشی نمی‌آورد. فقط شاید گاهی آتش و خاکستر و همه‌ی متعلقاتش برود زیر پوستت، توی خونت حل شود و آن وقت است که رنج کشیدن را نمی‌فهمی. خیال می‌کنی فراموش کرده‏ای. و انگار دیگر حسی، هیجانی نمانده اگر آن کسی که بیشتر ترانه‌هایت را با خود برده است را توی خیابان شلوغی ببینی، از ماشینش پیاده شده باشد و برایت دست تکان دهد. درد را بغل کرده‌ای و دیگر برایت فرقی ندارد الان دستی هست که بغلش بکند یا نه؟ دارد چمدان‏هایش را برای رفتنی دیگر می‌بندد یا برای بازگشتی دوباره؟ دیگر برایت مهم نیست که بدانی با پرواز شماره‌ی چند تبدیل به دردی خواهد شد که خزیده زیر پوستت، قاطی خونت شده. دیگر حواست بهش نیست. نمی‌کشی‌اش. انگار شبیه یک دوست معمولی معمولی بوده که فقط توی کوچه‌ای بارانی از دستش چتری گرفته‌ای. ممکن است فقط دلت بخواهد قبل از این رسوب همیشگی، مثل دو دوست معمولی معمولی که شاید اولین بار توی عبور از خیابانی نگاه هم را دزدیدند، توی کافه‌ای روبه‌روی هم بنشینید و از روی دست هم قهوه‌ای بدون شکر سفارش دهید  و موقع خداحافظی هم یادت باشد که باز با کمترین ولوم صدا خدانگهدار بگویی، و به امید دیدار را هم این‌بار توی مغزت، دلت، چال کنی. چون قرار بر دردی‌ست که خزیده زیر پوستت، حل شده توی خونت. سرت هم که مثل همیشه پایین است که رفتن را نبینی. رفتن برای تو هراسی همیشگی بوده است، حتا رفتن دوستی معمولی ِ معمولی که فقط یک بار چتری از دستش گرفته‌ای، نگاهت را دزدیده‌ است یا با هم قدمی زده اید و جز سلام و ترانه هیچ نگفته‌اید.

** تو هنوز نمی‌دانی که زمان با من چه می‌کند. اما نمی‌توانم قول بدهم که منتظر هیچ پاییزی نباشم تا هیچ ترانه‌ی تخیلی‌ای زیر هیچ بارانی زمزمه نشود. یا بارانی نبارد، چتری نباشد و... هیچ. فقط قول می‌دهم پس از این، همه‌ی خیالاتم را قورت دهم. کاش می‌آمدی برای یک‌بار هم که شده با هم دعا کنیم باران سیل‌آسایی ببارد، تا بتوانم سینه‌ام را زیرش بشکافم و همه‌ی چرک‌های این هوای کثافت خیانت و دروغ را بریزم روی زخم‌های سینه‌ام. شاید زودتر بسوزند و تمام شوند. باید دلتنگ باران باشم...

+ نوشته شده در توسط عروس کاغذی |


 

 

کودک که بودم زیر تخت میخوابیدم ...

 چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمیشود...

آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم ...  این روز ها چرا

این روز ها شبیه چاپلین گریه میکنم....

شبیه چشم های یک مهاجر افغانی غربت دارم ...

شبیه انگشت کوچک پترس از یک سد پر ترک درد میکشم ....

تو چرا غریبی میکنی ؟

تو که دستانت بوی شالگردنی را میدهد که از ترس آب شدنِ ادم برفی، تبعۀ مزرعۀ همسایه

شد...

آب شدن... آآآآآ.... ب ب ب ب  شدن

تو چه میدانی من از کجای این قصه   آب میخورم

 لیوان ... لیوان

 برای هضم قرص سکوتی که هر شش ساعت یکبار میجوم...

حق داری ... غریبی کن ...

که کوپه های قطار ،  تختخواب های جدا دارند...

این روز ها بیشتر با مسکن هایم لامبادا میرقصم ...

 این روز ها  جای خالیم  زیر تخت بوی نفتالین میدهد...

اگر نبودم حواست به ... ولش کن

راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد ...

میخواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم...

 

***** دوست دارم یک بارانی ِ بلند  بپوشم و در خیابان ِ شانزالیزه ی ذهنم قدم بزنم و باورکنم  هنوز حرفی در سر دارم که ارزش ِ گفتن داشته باشد... حرفی که هرچه هست  سر به زیر نیست ..... تا وقتی فرودگاه چشمان ِ تو بسته است به گونه های من هم اعتمادی نیست... که این باند ِ خیس.... جرات ِ نشستن نمیدهد!

+ نوشته شده در توسط عروس کاغذی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

فقط یک پلک با من باش
نمی خوام از کسی کم شی
ازت تصویر میگیرم
که رویای یه قرنم شی
×××
فقط یک پلک با من باش
بگم سرتاسرش بودی
به قلبم حمله کن یکبار
بگم تا آخرش بودی
×××
نمی شی عشق ثابت
پس بیا و اتفاقی باش
یه فصل و که نمی مونی
تو یک لحظه اقاقی باش
×××
نمی شه با تو که خوبی
به ظاهر هم کمی بد شد
به آدمهای شهر غم
علاقمند باید شد
فقط یک پلک با من باش
×××
دارم یه قصه می سازم
از این تنهایی بی تو
بیا بشکن روایت رو
تو نقش تازه وارد شو
×××
کجای نقطه ی پایان
می خوای تو فال من باشی
نخواستم بگذرم از تو
که تو دنبال من باشی
×××
اگه قلبت یه جا دیگه س
با چشمات صحنه سازی کن
اگه گیری نمی تونی
توی دو نقش بازی کن
فقط یک پلک با من باش


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1390

آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390



پیوندها

آسمان من
با تو بودن ممنوع
سکوت ویرانگر
نفس عمیق!
دلی پر از حرفهای ناگفته..
خانه خدا
بهار
دل نوشته های یه دختر دیوونه
دلتنگی های یک عاشق
روزگار من
زیتون
انحنای روح من
fieryheart
شاید یک عشق
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
چینه خیال
دست خط دخترک
بیا بخند برو
فراموشم نکن
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin